اوست قدرت مطلق
بکوش که زیبایی در نگاه تو باشد
خانمي طوطي اي خريد. اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صا حب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند. صاحب مغازه گفت: آيا در قفسش آينه اي هست؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند. آن خانم يك آينه خريد و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطي هنوز صحبت نمي كرد. صاحب مغازه پرسيد: نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند آن خانم يك نردبان خريد و رفت . اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد. آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت . وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت: طوطي مرد . صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد: آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد؟ آن خانم پاسخ داد: چرا، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت : آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟ يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيري از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهي بود. از مكزيكي پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تا رو گرفتي؟ مكزيكي پاسخ داد: مدت زيادي طول نكشيد. آمريكايي: پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟ مكزيكي: چون همين تعداد هم براي سير كردن خانواده ام كافيه. آمريكايي: اما بقيه وقتت رو چه كار مي كني؟ مكزيكي: تا دير وقت مي خوابم، يك كم ماهيگيري مي كنم، با بچه هايم بازي مي كنم، بعد مي رم تو دهكده مي چرخم . و با دوستانم شروع مي كنيم به گيتار زدن و آواز خوندن و خوشگذروني. خلاصه اين هم زندگي ماست. آمريكايي: ببين من تو هاروارد درس خونده ام و مي تونم كمكت كنم. تو بايد بيشتر ماهيگيري كني. اون وقت مي توني با پولش يه قايق بزرگتر بخري. بعد با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم اضافه مي كني. اون وقت كلي قايق براي ماهيگيري داري! مكزيكي: خب بعدش چي؟ آمريكايي: به جاي اينكه ماهي ها رو به واسطه بفروشي، اونها رو مستقيمأ به مشتري ها مي دي و براي خودت كار و بار درست مي كني... بعدش كارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي كني... اين دهكده كوچك را هم ترك مي كني و مي ري مكزيكوسيتي... بعدأ لوس آنجلس و از اونجا هم نيويورك.... اونجاست كه دست به كارهاي مهمتري مي زني. مكزيكي: اما آقا ! اين كار چقدر طول مي كشه؟ آمريكايي: پانزده تا بيست سال! مكزيكي: اما بعدش چي آقا؟ آمريكايي: بهترين قسمتش همينه: موقع مناسب كه گيرت اومد مي ري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا ميفروشي! اين كار برايت ميليون ها دلار عايدي داره. مكزيكي: ميليون ها دلار!!! آه! خب بعدش چي؟ آمريكايي: اون وقت بازنشسته مي شوي! مي ري يه دهكده ساحلي كوچك، جايي كه مي توني تا ديروقت بخوابي، يك كم ماهيگيري كني، با بچه هايت بازي كني، بري دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزني و آواز بخوني و خوش بگذروني.... چلچراغ – شماره ۱۵۴ لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد : مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند : دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد؛ و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: - من اين تابلو را قبلأ ديده ام داوينچي با تعجب پرسيد: - كي؟ - سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم!!! پائولو كوئيلو ، برگرفته از كتاب شيطان و دوشيزه پريم تاجري پسرش را براي آموختن رازخوشبختي نزد خردمندي فرستاد .پسرجوان چهل روز تمام درصحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا برفراز قله كوهي رسيد.مردخردمندي كه او درجستجويش بود آنجا زندگي مي كرد. به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب وجوش بسياري در آن به چشم مي خورد، فروشندگان وارد و خارج مي شدند، مردم درگوشه اي گفتگو مي كردند،اركستركوچكي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود وجوان ناچار شد دو ساعت صبركند تا نوبتش فرا رسد. خردمند با دقت به سخنان مردجوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي دادگوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه راز خوشبختي را برايش فاش كند. پس به اوپيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند وحدود دوساعت ديگربه نزد اوبازگردد. مرد خردمند اضافه كرد؛ اما از شما خواهشي دارم: آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دوقطره روغن درآن ريخت وگفت در تمام مدت گردش اين قاشق را دردست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد. مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله ها، در حاليكه چشم از قاشق برنمي داشت.دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.مرد خردمند از او پرسيد: آيا فرش هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد ومدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟ جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند. خردمند گفت : خب، پس برگرد و شگفتي هاي دنياي من را بشناس.آدم نمي تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد. مرد جوان اين بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها وسقف ها بود مي نگريست .او باغ ها را ديد و كوهستان هاي اطراف را، ظرافت گل ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد. خردمند پرسيد: پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است. آن وقت مرد خردمند به او گفت: راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني. بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درختها و آدم ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پرزدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . *** آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت وجاي خالي چيزي را احساس كرد . آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!! عرفان نظرآهاري 




| Design By : Night Skin |


